عطر رازقی
  
 گهگاهی
 
آرشیو
 
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1385
فقط یه فرصت ....

 

هر از گاهی احساس میکنم یکی داره قلبمو فشار میده ... انگار یکی چنگش میزنه.... راه گلوم میگیره و تمام مسیر حلقم به سمت معده ام میسوزه .... هر از گاهی انگار بند دلم یهو پاره میشه .... قلبم شروع میکنه به تند تند زدن و ته دلم خالی میشه ..... حالم خوب نیست .... از تصور اینکه یه بار دیگه اشتباهمو در مو ردت تکرار کنم تمام وجودم میلرزه ... از تصور اینکه یه بار دیگه کابوسام برگرده و من بمونم با یه دنیا بیقراری و بی تابی و تو هم عین خیالت نباشه دلم میلرزه ....

بار اول گذاشتم به حساب اینکه من خام بودم و کم تجربه ... گذاشتم به حساب ابنکه من شیفته یه آدمی شدم که هنوزم معتقدم آدم قویی بود و این آدم قوی همه هوش و سیاستشو روی من اعمال میکرد ...  که جواب سوالامو نمیداد و همه چیو میذاشت توی یه هاله عجیب و غریب پر از ابهام ... و من برای پیدا کردن جواب کنجکاویام دنبال این آدم کشیده میشدم و انقدر جلو رفتم که یه روزی چشمامو باز کردم و دیدم که چقدر بهش وابسته شدم ....

اما این بار قضیه فرق میکنه .... من هنوز یادم نرفته که تو با من و با دلم چه کردی .... این بار اگه قرار باشه دوباره همون اشتباه قبلیو تکرار کنم دیگه هیچ توجیهی جز حماقت براش ندارم ...

خدایا این خیلی نامردیه که بدون اینکه حرفامو بشنوه بذاره و بره .... فقط یه فرصتی بهم بده که بتونم حرفامو بهش بزنم .... همه اون چیزایی که دو سال تموم توی گلوم گیر کرده رو بهش بگم ... بعد از اون منو به خیر و او رو به سلامت ...

خیلی بیقرارم .... خیلی ....

خدایا میشه یه جوری دلمو آروم کنی ؟


 
شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1385
من .... حسنی .... ۲۷ سال دارم!‌

 

امروز کلی جینگول مینگول کردم اومدم سر کار .... معمولا صبحها عین گوله پرت میشم توی خیابون!‌

حالا امروز صبح مطابق معمول یه دوش فوری فوتی گرفتم... وقت داشتم ...

سر صبر موهامو خشک کردم و کلی قر و فر ....

بعدم یه آرایش ملایم اما به سبک جدید من درآوردی !‌ مشتمل بر یه رو‍ژ گونه پررنگتر از همیشه و یه سایه خاکستری بدون خط چشم و این چیزا و یه رژلب همرنگ رژ گونه ام ... بعدم یه مانتوی خاکستری تنگ و کوتاه و یه شلوار یه کم تیره تر و باقی قضایا مشکی!‌

خلاصه کلی گوله نمک شده بودم واسه خودم !!! ( بفرما تعریف تو رو خدا!!!‌ تعارف نکن !‌ )

 خلاصه تیش تیش تیش پا شدم اومدم سر کار .... Self Esteem بالا و خوش و خندون با نیش باز ....

 

اومدم دیدم همه اینجا مشکی پوشیدن و ته ریش دارن و همه یه جورایی چشماشونو میدزدن از من ... گفتم لابد محو جمالاتم شدن خلاصه یه کم که گذشت  یادم افتاد ای دل غافل !!!! این هفته ظاهرا ایام فاطمیه است و امروز شروع هفته!‌ تازه فهمیدم که شه جالب!!! عدل در شروع مراسم عزاداری بنده هوس قرتی بازی کردم ....

میگن حسنی به مکتب نمیرفت .....

خلاصه اگه از کار بی کار شدم بدونید چرا ... گفتم که نگید نگفتی !‌

 

 

          þ

When progress on a personal goal is slowing down,it's just a test, so don't lose your concentration or do something silly like give up. Things aren't always perfect, but attitude is everything. Keep your chin up and keep smiling

  


 
دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1385
نظر قطعی

حتما زندگی در پیش رو رو بخونید....

 

’’در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد. اگر اتفاق در بیرون بیافتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم ، می‌شود زد به چاک ... اما از درون غیر ممکن است .... وقتی به این حالت دچار میشوم، می‌خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد. شروع می‌کنم به زوزه کشیدن، خود را روی زمین می‌اندازم، سرم را به این طرف و آن طرف می‌کوبم تا بیرون برود. اما غیر ممکن است، پا ندارد ... ‘‘

 

نقل از همین کتاب ....

فوق العاده بود ....

 


 
یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1385
خانه از پایبست ویران است ...

بعد یه غیبت طولانی اومدم ...

 

این چند وقت نبودم ... بودم ولی بودنم با نبودن هیچ فرقی نداشت .. کلی بلا سرم اومده .... هیچ چیزی مطابق روالی که باید پیش میرفت نرفت ... هیچ کاری بی دردسر درست نشد ... در واقع اصلا درست نشد ... به هر حال هر روز که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که باید رفت ... عرق ملیم یه زمانی باعث میشد که همیشه دچار تردید باشم ... که باید موند و ساخت و یا باید طبق اون فلسفه ای که میگه تو یه بار دنیا میای و همین یه بار مجال تجربه کردن داری ، باید بذاری و بری تا اقلا با چشم باز بمیری ... خودتو محدود به این چهاردیواری که دورته نکنی و برای خودت این حقو قائل بشی که رشد کنی ...

توی این مدت به خاطر مشکلاتی که مدام برام پیش میومد یه جورایی خیلی خیلی نزدیک با ادارات دولتی برخورد داشتم ... به نظر سیستم اداری این مملکت انقدر ویران و نابسامانه که به اندازه یه قرن زمان میخواد تا به نقطه صفر برسه ... توی شهرستانها وضع به مراتب خیلی خیلی بدتره ...

هیچ کاری از روی منطق انجام نمیشه ... هیچ کاری اصولی و علمی انجام نمیشه ... همه چی از روی از سربازکنی انجام میشه و تو فقط کافیه به اندازه یه سر سوزن اطلاعات و آی کیو! داشته باشی تا بفهمی که نه!!! خانه از پایبست ویران است .....

چیزی که اینجا بی ارزشه دونستنه .... تو به عنوان یه آدمی با بالاترین سطح تحصیلات  وارد این مجموعه میشی و بعد کسی که تو رو ارزیابی میکنه یه دیپلمه ادیکته که میتونه به کثیفترین راههای ممکن متوصل شه و برات دردسر ایجاد کنه ... یا از اون بدتر اینکه تو رو رد صلاحیت کنه..

میدونم که همتون همه این حرفارو خیلی بهتر از من میدونین اما واقعیت اینه که این چند ماهه انقدر هر روز یه حرفی بهم زدن و یه سازی برام زدن که برقصم و هر روز یه دردسر تازه برام درست کردند – اونم توی شرایطی که خودشون معترفند که همه جوره بهم نیاز دارن – که هر از گاهی میرم خودمو توی آیینه خوب نگاه میکنم که ببینم گوشام مخملی شده یا نه ....!  

 

حالا همه این بحثها به کنار ... حال و روزم به این بدی هم که فکر میکنید نیست ... تنها مشکلم اینه که از اصلاح این مملکت به کلی ناامیدم و از اون بدتر اینکه درس نمیخونم ... یعنی وقت نمیکنم ...که خب سعی میکنم همین روزا دوباره شروع کنم ... اما راجع به اصلاح مملکت کاری از دستم بر نمیاد ... شرمنده ...

 

بگذریم ... چند تا هم خبر فرهنگی ، فیلمی، کتابی ...

  • اگرچه احتمالا خیلی دیره اما خب شماره جدید "زنان" هم بیرون اومد ... یه نقد جالب راجع به فیلم "چهارشنبه سوری " داره که خب خوندنش خالی از لطف نیست ... به اضافه چند تا مقاله و گزارش خیلی جالب راجع به مجلس هفتم و نماینده های گیج و گولش!‌

 

  • دیگه اینکه دارم کتاب "زندگی در پیش رو " نوشته رومن گاری و ترجمه لیلی گلستان رو میخونم ... اگه قبلا ناتور دشت رو خوندین و از خوندنش لذت بردین پیشنهاد میکنم حتما حتما این کتابو هم بخونید ... در عین حال که ترجمه کتاب فوق العاده است ... بینهایت روون ترجمه شده ... همه کلمات خیلی به جا انتخاب شده ... در عین حال که به قول خود مترجم، اصلا سعی نکرده پسرک شیطون و تیزهوش داستانو ادب کنه ... خلاصه که تا اینجایی که من خوندم –یعنی صفحه 144 – بسی لذت بردم ...

 

  • آخریشم اینکه فیلم " شب مردی با عبای شکلاتی " رو درست دوم خرداد دیدم ...یه شب یلدا و یه مراسم یادبود از طرف آقای عموزاده خلیلی و بچه های چهلچراغ،‌ برای مردی که وقتی رفت ، تازه معنای محترم بودنو فهمیدیم ... اگه ندیدید حتما ببینید ... نوشته های بچه ها ، کلیپی که براش درست کرده بودند و فال حافظی که خود خاتمی نیت کرد و خوند و چه عالی خوند ... وقتی دیدم پا به پای لحظه هاش اشکام ناخودآگاه میومد ... دلم سوخت ... برای خودمون که قدرشو ندونستیم ... برای اون که قدرشو ندونستند و برای همه آرزوهامون که به باد رفت ....گمونم اگه زنگ بزنید به مجله، براتون سی دی!‌شو میفرستن... قیمتشم گمونم هزار تومنه ...  می ارزه ... تردید نکنید ...

 

.Not knowing when the dawn will come, I open every door

 

Emily Dickinson 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 135039


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها