عطر رازقی
  
 گهگاهی
 
آرشیو
 
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1385
فقط یه فرصت ....

 

هر از گاهی احساس میکنم یکی داره قلبمو فشار میده ... انگار یکی چنگش میزنه.... راه گلوم میگیره و تمام مسیر حلقم به سمت معده ام میسوزه .... هر از گاهی انگار بند دلم یهو پاره میشه .... قلبم شروع میکنه به تند تند زدن و ته دلم خالی میشه ..... حالم خوب نیست .... از تصور اینکه یه بار دیگه اشتباهمو در مو ردت تکرار کنم تمام وجودم میلرزه ... از تصور اینکه یه بار دیگه کابوسام برگرده و من بمونم با یه دنیا بیقراری و بی تابی و تو هم عین خیالت نباشه دلم میلرزه ....

بار اول گذاشتم به حساب اینکه من خام بودم و کم تجربه ... گذاشتم به حساب ابنکه من شیفته یه آدمی شدم که هنوزم معتقدم آدم قویی بود و این آدم قوی همه هوش و سیاستشو روی من اعمال میکرد ...  که جواب سوالامو نمیداد و همه چیو میذاشت توی یه هاله عجیب و غریب پر از ابهام ... و من برای پیدا کردن جواب کنجکاویام دنبال این آدم کشیده میشدم و انقدر جلو رفتم که یه روزی چشمامو باز کردم و دیدم که چقدر بهش وابسته شدم ....

اما این بار قضیه فرق میکنه .... من هنوز یادم نرفته که تو با من و با دلم چه کردی .... این بار اگه قرار باشه دوباره همون اشتباه قبلیو تکرار کنم دیگه هیچ توجیهی جز حماقت براش ندارم ...

خدایا این خیلی نامردیه که بدون اینکه حرفامو بشنوه بذاره و بره .... فقط یه فرصتی بهم بده که بتونم حرفامو بهش بزنم .... همه اون چیزایی که دو سال تموم توی گلوم گیر کرده رو بهش بگم ... بعد از اون منو به خیر و او رو به سلامت ...

خیلی بیقرارم .... خیلی ....

خدایا میشه یه جوری دلمو آروم کنی ؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 135079


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها