عطر رازقی
  
 گهگاهی
 
آرشیو
 
دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1385
مهم خودتی ....

 

یه روز خوب ... صبح کلی سرحال و قبراق پا شدم... به عادت مالوف یه دوش گرفتم .... اومدم سر کار ...

از همون اول صبح تصمیم گرفتم یه امروزو بیخیال باشم و کاری به کار دنیا نداشته باشم ....

 

تا عصر که برمیگشتم همه چی امن و امون بود .... شکر خدا نه تلفنی... نه تبریکی .... نه کسی یادش بود که من دنیا اومدم .... نه من به کسی یادآوری کردم که امروز چه روز میمون و مبارکیه !‌

خلاصه ساعت نزدیک 4 خانوم والده زنگ زدند و گفتند که خب مبارکه و ما هم تشکر کردیم ....

اومدم از جلوی بوف رد شدم .... دیدم خب بد نیست من یه کم خودمو تحویل بگیرم .... این شد که رفتم و جاتون خالی یه ناهار مبسوط با حضور خودم ، خودمو مهمون کردم .... بعدشم از اونجا تا تجریش ( که خب الیته خیلی هم راه نیست) پیاده گز کردم .... با اینکه هیچکس جز مامان بهم زنگ نزده بود،‌ نمیدونم چرا انقدر سر حال بودم ....  بعدم اومدم خونه و شکر خدا کسی خونه نبود .... یه کمی همه جارو مرتب کردم و بعدم یه دوش گرفتم و رفتم دراز کشیدم و  زیر خنکای کولر بیهوش شدم ......

 

یه دو روزی که گذشت ، رفتم و واسه خودم یه عالمه خرید کردم .... همه اشم وسایل مصرفی بود .... یه بسته تیغ ونوس، یه لاک خیلی خوش رنگ صورتی ( که البته فقط به درد ناخن پا میخوره، چون یه کم پررنگه )، یه دئودورانت نیوآ، یه ریمل،‌ یه کرم نیوآی تیوپی (مدل خمیر دندون) واسه توی کیف .... بعدم اومدم خونه ... خدمت آقای پدر رسیدم و عرض کردم چون ایشون یه کم گرفتارند و احتمالا خرید کادوی تولد من یکی از دغدغه های ذهنیشون شده بود ( انگار نه انگار که حتی یادش رفته حتی یه تبریک بگه!‌)  و طبیعتا به خاطر گرفتاری نمیتونستند برن و خرید کنند ، من خودم دست به کار شدم و زحمتشونو کم کردم !!!!‌ این بود که پدر محترم و عزیز و گرانقدر!!!  هزینه وسایل خریداری شده ، بابت قرتی بازیهای بنده،‌ رو با طیب خاطر!!!‌ پرداخت کردند!!!‌ اما تعهد گرفتند که سال دیگه من دست به کار نشم و ایشون خودشون به این امر مهم بپردازند!‌

 

نتیجه اینکه: مهم خودتی .... اصلا مهم نیست اگه دوست صمیمی و جون جونیت به هزار و یک دلیل یادش رفته که تو امروز تولدته ..... مهم نیست که حتی بابای نازنینت یه تبریکم یادش رفت که بهت بگه .... مهم نیست همه اون آدمایی که روز تولدشون حداقل یه بهونه است واسه اینکه تو زنگ بزنی و حالشونو بپرسی ، یادشون میره که بالاخره تو هم یه روزی از روزای سال  دنیا اومدی .... مهم نیست که تو درست روز تولدم (که هنوز برای من باشکوهه!‌) یاد تسویه حسابای شخصیت با من میافتی ، همون کاری که ناخودآگاه پارسال و پیرارسالم کردی..... و من کوتاه نمیام و فریاد میزنم و اشک میریزم ، اما این بار نمیذارم احساس کنی میتونی همچنان منو گوسفند فرض کنی ....

 

مهم اینه که من روز تولدم خوشحالم و مهمتر اینکه نمیخوام هیچ چیزی توی دنیا باعث شه که این شادی و خوشحالیم منغص شه ....

 

 

Man, alone, has the power to transform his thoughts into physical reality; man, alone, can dream and make his dreams come true

Napoleon Hill

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 135079


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها